الشيخ عباس القمي

101

يازده رساله ( فارسى )

فصل هشتم [ اشعار سيد حميرى دربارهء اميرالمؤمنين عليه السلام ] از كتاب اغانى ابوالفرج « 1 » نقل است كه از مدائنى روايت شده كه : سيّد حميرى رحمه الله سوار بر اسب در كناسه كوفه ايستاد و گفت : هر كس يك فضيلتى از على عليه السلام نقل كند كه من آن را به نظم در نياورده باشم من اين اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد . پس محدّثين شروع كردند به نقل فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام و سيد اشعار خود را كه متضمن آن فضيلت بود انشاد مىكرد ، تا آنكه مردى او را حديث كرد از ابوالوعل مرادى « 2 » كه گفت : من در خدمت اميرالمؤمنين بودم كه مشغول به تطهير شد از براى نماز و موزهء خود را از پاى بيرون كرد ؛ ناگاه مارى به داخل كفش آن جناب شد ، پس زمانى كه خواست كفش خود را بپوشد غرابى به تعجيل از هوا فرود آمد و موزهء آن حضرت را ربود و بالا برد و بيفكند ، آن مار از موزه بيرون افتاد . سيّد تا اين فضيلت را شنيد آنچه وعده كرده بود به وى عطا كرد ، آنگاه آن فضيلت را به نظم درآورد و گفت : الا يا قَوْم لَلْعَجَبُ الْعُجابِ * لِخُفِّ ابِي الْحُسَيْنِ وَ لِلْحُبابِ عَدُوٌّ مِنْ عَدَاةِ الْجِنِّ عَبْدٌ * بَعِيدٌ فِي الْمَرارَةِ مِنْ صَوابٍ

--> ( 1 ) الاغانى ( ، ج 7 ، ص 15 . ) ( 2 ) . در اغانى ( ابوالزغل مرادى است . )